محمد جواد حقشناس رییس کمیسیون فرهنگی شورای پنجم شهر تهران در یادداشتی برای میراث آریا نوشت: جمعه گذشته، در بیمارستان پاستور نو، به دیدار استاد حسین خواجهامیری، ایرج، رفتیم. هنوز چند روزی از آن دیدار نگذشته بود که خبر رسید صدای یکی از ماندگارترین خوانندگان تاریخ موسیقی ایران خاموش شده است.
ایرج بیش از هفت دهه با صدای گرم، پرتوان و کمنظیر خود با زندگی و خاطرات چند نسل از ایرانیان همراه بود. بیش از دو هزار آواز، تصنیف و ترانه از خود به یادگار گذاشت و در برنامه ماندگار «گلها» و در همراهی با استادان بزرگ موسیقی ایران، بخشی از تاریخ آواز این سرزمین را رقم زد.
اما ایرج فقط یک خواننده نبود؛ بخشی از حافظه فرهنگی ایران بود. شاید از همین رو بود که زندهیاد استاد محمدرضا شجریان، با آن همه جایگاه و اعتبار، از او با تعبیر ماندگار «پهلوان آواز ایران» یاد کرد.
کوچ ایرج، در کنار اندوه فقدان یک هنرمند بزرگ، فرصتی برای تأمل درباره یک پرسش مهم نیز هست: با سرمایههای فرهنگی این سرزمین در دهههای گذشته چگونه رفتار کردهایم؟
پس از انقلاب، بخشی از سیاست فرهنگی کشور بر این تصور استوار شد که میتوان برخی هنرمندان را از عرصه رسمی کنار گذاشت و به تدریج از حافظه جامعه نیز حذف کرد. اما تجربه این چهار دهه نشان داد که حافظه فرهنگی مردم فرمانبردار سیاستهای رسمی نیست.
ایرج یکی از روشنترین نمونههاست. گلپا نیز چنین بود. آغاسی با صدای مردمی و محبوب خود بخشی از فرهنگ عمومی ایران را نمایندگی میکرد. فردین و ناصر ملکمطیعی فقط بازیگران سینما نبودند؛ بخشی از خاطره چند نسل ایرانیان بودند. حبیب محبیان نیز نمونه دیگری از هنرمندی بود که میان محبوبیت اجتماعی و امکان حضور طبیعی در عرصه رسمی، فاصلهای را تجربه کرد.
داستان احمد زیدآبادی درباره ایرج و فردین، هرچند طنزآمیز است، حقیقتی مهم را نشان میدهد: مردم چنان صدای ایرج و چهره فردین را در ذهن خود به هم پیوند داده بودند که حتی وقتی خود ایرج میگفت «من ایرج هستم»، راننده کامیون باور نمیکرد! این خاطره ساده، گویای عمق نفوذ هنرمندان در حافظه عمومی جامعه است.
مسئله جمهوری سوم از همینجا آغاز میشود.
اگر قرار است جمهوری سوم مرحلهای برای اصلاح حکمرانی و بازسازی اعتماد عمومی باشد، فرهنگ و هنر باید یکی از مهمترین میدانهای این تحول باشد. باید از سیاست حذف و طرد به سیاست پذیرش، گفتوگو و اعتماد عبور کنیم.
فرهنگ ایران بسیار بزرگتر از «فرهنگ رسمی» است. میراث فرهنگی نیز فقط بناها، محوطههای تاریخی و موزهها نیستند. هنرمندان، آثارشان و خاطراتی که در ذهن مردم ساختهاند نیز بخشی از میراث زنده و سرمایه اجتماعی ایراناند.
البته انصاف ایجاب میکند که همه چهار دهه گذشته را یکسره سیاه نبینیم. در همین دوران، سینمای ایران درخشیده، هنرمندان بزرگی ظهور کردهاند، ادبیات و هنرهای تجسمی مسیرهای تازهای پیمودهاند و در حوزه میراث فرهنگی نیز اقدامات ارزشمندی انجام شده است. نقد ما متوجه الگوی نادرست حکمرانی فرهنگی است؛ آنجا که میان فرهنگ رسمی و فرهنگ واقعی جامعه فاصله ایجاد شد و بخشی از سرمایههای فرهنگی به جای آنکه حفظ و مدیریت شود، از میدان کنار گذاشته شد.
من در شورای شهر پنجم تهران، تجربه کوچکی از سوی دیگر این ماجرا داشتم. تلاش شد نام و یاد شماری از بزرگان فرهنگ و هنر ایران در زندگی روزمره شهر حضور پیدا کند؛ از استادان و هنرمندانی چون عزتالله انتظامی، علی نصیریان، داود رشیدی، محمدعلی کشاورز، جمشید مشایخی، خسرو سینایی، اکبر زنجانپور، جمیله شیخی و محمد نوری تا بزرگان موسیقی، ادبیات و هنر، از جمله محمدرضا شجریان، اکبر رادی، حمید سمندریان، فرامرز پایور، جلیل شهناز و عباس کیارستمی و دهها شاعر، نویسنده، ادیب و هنرمند دیگر.
نامگذاری یک خیابان شاید در ظاهر اقدامی ساده و شهری باشد، اما در معنا بازگرداندن یک نام به زندگی عمومی و به رسمیت شناختن سهم یک انسان در حافظه فرهنگی شهر است.
امروز هرگاه در محفل یا مراسمی شاهد احترام و قدردانی مردم از این نامها هستم، بیش از پیش به این باور میرسم که جامعه ایران، جامعهای فرهنگشناس و هنردوست است. کافی است فرصت قدردانی را از مردم نگیریم.
این تجربه برای من یک درس روشن دارد: دولت و نهادهای رسمی نباید برای مردم تعیین کنند چه کسی را دوست داشته باشند و چه کسی را فراموش کنند. باید به حافظه و انتخاب فرهنگی مردم اعتماد کرد.
اما جمهوری سوم میتواند یک گام دیگر نیز بردارد: راه بازگشت هنرمندان و چهرههای فرهنگی ایرانی را که سالها دور از وطن زیستهاند، هموار کند.
بسیاری از این هنرمندان، با وجود سالها زندگی در غربت، پیوند عاطفی خود را با ایران حفظ کردهاند و آرزوی بازگشت به زادگاه و سرزمین مادریشان را در دل داشتهاند.
چه خوب است جمهوری سوم با یک اعلام عمومی و شفاف، زمینه بازگشت آنان را فراهم کند و اجازه ندهد سختگیریهای ناروا و موانع فرساینده، مانع بازگشت سرمایههای انسانی و فرهنگی ایران شود.
ایران باید خانه همه فرزندان خود باشد و در حوزه فرهنگ و هنر، اصل بر اعتماد، کرامت و امکان بازگشت باشد؛ مگر آنکه دلیل روشن و قانونی دیگری وجود داشته باشد.
شاید یکی از زیباترین تصاویر جمهوری سوم، روزی باشد که هنرمندی پس از سالها غربت، دوباره به ایران بازگردد و باقیمانده عمر خود را در زادگاهش، در کنار مردمش و برای مردمش زندگی کند.
ایرج رفت، اما صدای او همچنان در ایران شنیده میشود. شاید ماندگاری او بهترین درس برای ما باشد:
میتوان هنرمندی را از صحنه رسمی کنار گذاشت، اما نمیتوان به آسانی او را از حافظه یک ملت حذف کرد.
جمهوری سوم باید بیاموزد که سرمایههای فرهنگی ایران را نه حذف کند، نه از دست بدهد و نه به غربت بفرستد؛ بلکه آنها را بشناسد، پاس بدارد، به خانه بازگرداند و به نسل آینده بسپارد.
این شاید یکی از مهمترین درسهای کوچ «پهلوان آواز ایران» برای جمهوری سوم باشد.
انتهای پیام/




