بهنوش بساک کاظمی، قصهگو و کارگردان هنرهای نمایشی و مدیرعامل انجمن کودک خلاق در یادداشتی نوشت: سالهاست که در کنار کودکان و نوجوانان از فردوسی گفتهام؛ از مردی که نه فقط داستان گفت، بلکه جان یک ملت را در واژههایش دمید. عمرم را میان کتابها، کلاسهای شاهنامهخوانی، نگاههای مشتاق کودکان و پرسشهای بیپایان نوجوانان گذراندهام و هر بار بیش از پیش باور کردهام که فردوسی تنها یک شاعر بزرگ نیست؛ او فرّ و نشان ایران است.
وقتی کودکی با شاهنامه آشنا میشود و دستش را در دست رستم، سیاوش و تهمینه میگذارد، تغییر را در چشمانش میبینم. این تغییر یک اتفاق ساده نیست، بلکه نوعی بیداری و روشن شدن آرام در عمق وجود است. بارها دیدهام که کودکانی که شاهنامه میخوانند، اغلب عزت نفس بالاتری دارند. آنها به گونهای دیگر میایستند، حرف میزنند و به جهان نگاه میکنند؛ گویی تکیهگاهی محکمتر یافتهاند و ریشههایشان عمیقتر در خاک هویتشان فرو رفته است.
شاهنامه سرشار از قهرمانانی است که تنها با شمشیر و زور تعریف نمیشوند. رستم، پهلوان راستین است و پهلوانیاش بیش از بازوان نیرومند، در راستی و جوانمردی است. سیاوش، شاهزادهای که زیباییاش در پاکی و پایبندی به پیمان تجلی یافته. تهمینه، همسر مردی بزرگ، اما جلوهاش در خِرد و شهامت است. کودکان با این چهرهها، معنای تازهای از قدرت را میآموزند؛ قدرتی که در درون است، نه در ظاهر. این همان چیزیست که عزت نفس را میسازد.
بارها شاگردانم پرسیدهاند: «چرا باید شاهنامه بخوانیم؟» پاسخم همیشه یک جمله ساده بوده: «چون شاهنامه آینه ماست.»
وقتی کودک در این آینه نگاه میکند، چهره خود را در امتدادی هزارساله میبیند. درمییابد که از کجا آمده، به چه سنتی تعلق دارد و چه ارزشهایی نسل به نسل به او رسیده است. این شناخت، عشق به وطن را طبیعی و بیاجبار در دل او میرویاند. وطن برایش مفهومی انتزاعی و دور نیست؛ بلکه همان داستانهایی است که با آن رابطه عاطفی برقرار کرده، همان پهلوانانی که الگو گرفته و همان زیباییهایی که ستوده است.
فردوسی با این بیت آغاز میکند:
«به نام خداوند جان و خرد
کزین برتر اندیشه برنگذرد»
همین دو واژه ساده – جان و خرد – جهان فکری او را نمایان میسازد. شاهنامه کتاب جنگ و هیاهو نیست؛ کتاب فرّ و شکوه، خرد و هویت است.
در شاهنامه، ایران سرزمینی است که زیبایی و بزرگی دارد، اما بیش از هر چیز فرّ دارد. این فرّ همان فروغی است که یک ملت را استوار نگه میدارد و هیچ تندبادی نمیتواند خاموشش کند.
وقتی میگویم شاهنامه «نشان معتبر ایران» است، اغراق نمیکنم. هر ملتی نشانی دارد که در سختیها به آن پناه میبرد؛ یک ریشه، یک سند، یک تکیهگاه. برای ما، یکی از مهمترین این تکیهگاهها شاهنامه است. فردوسی با سرودن شاهنامه، هویت ایرانی را نه تنها حفظ کرد، بلکه آن را از نو زنده کرد. برخی کتابها تاریخ را ثبت میکنند، اما شاهنامه روح تاریخ است.
دیدهام که چگونه وقتی کودکی وارد نوجوانی میشود و هنوز با شاهنامه خو دارد، آن پیوند درونش قویتر میشود. او دیگر تنها خواننده داستان نیست؛ وارث یک جهان است. همین وراثت در وقت بحران معنا پیدا میکند. نوجوانی که از کودکی با هویت ملی رشد کرده باشد، در روزهای دشوار سردرگم نمیماند. میداند خانهاش کجاست، ریشهاش چیست و چه مسئولیتی بر دوشش است. نمیتوان از جوانان انتظار داشت در لحظههای مهم به داد وطن برسند، اگر از کودکی بذر عشق و پیوند را در دلشان نکاشته باشیم.
تربیت ملی از کلاسهای حفظ و شعار نمیگذرد؛ از قصه میگذرد. از صدای گرم مادر یا مربی که داستان ایرج، آرزوهای زال، دلاوری رستم و وفاداری گیو را برای کودک میگوید. کودکان با داستان و احساس تربیت میشوند. شاهنامه هم پر از احساس است: عشق، وفا، خرد، راستی و شجاعت. کودک وقتی اینها را در دل داستان لمس میکند، هویت را زندگی میکند، نه اینکه حفظ کند.
گاهی میپرسند: «آیا امروز هنوز شاهنامه لازم است؟»
برای من پاسخ روشن است:
بله، امروز بیش از همیشه.
در جهانی که هویتها در هم میریزند، مرزها در خیالها کمرنگ میشوند و کودکان با هزار تصویر و پیام متناقض روبهرو هستند، شاهنامه میتواند همان ستون محکم باشد که کودک را در برابر طوفان حفظ کند. کودکی که خودش را میشناسد، کمتر گم میشود.
سالهاست که در کلاسها و جمعهای کوچک و بزرگ دیدهام شاهنامه چگونه آینده یک کودک را تغییر میدهد. آنها قویتر حرف میزنند، با اعتماد بیشتری انتخاب میکنند و حس تعلقشان به این خاک عمیقتر میشود.
فردوسی تنها گذشته را نجات نداد؛ آینده را هم ساخت. و امروز ما میتوانیم این میراث را دوباره به کودکانمان هدیه کنیم.
در پایان، تنها یک آرزو در دل دارم:
کاش هر کودک ایرانی، پیش از آنکه بزرگ شود، داستانی از فردوسی بشنود.
کاش رستم و سیاوش و زال و رودابه، دوستان کودکی او باشند.
کاش این فرّ و شکوه ایرانی، همچون چراغی در جانشان روشن شود.
زیرا هویت ملی از کودکی آغاز میشود؛ و اگر از کودکی ببالد، در بزرگسالی شکوفا میشود؛ در لحظههای دشوار، به داد وطن میرسد؛ و این همان میراثی است که فردوسی برای ما گذاشته است.
انتهای پیام/


